شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

205

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

رومى و بغدادى بود ، مخصوص شدم . و چون آن نسخه كه از ديوان عزيز آمده بود بر سلطان خوانده شد در اوّل آن گفته : الجناب العالى الشّاهنشاهى ؛ و بعد از ان الأجلّ شرف الملك . و بعد از ان ياد من كرده بودند ، و كسى را از اصحاب ديوان غير از من نام و لقب ياد نكرده بل كه لفظ مستوفى و مشرف و عارض و ناظر و امثال آن ياد كرده ، و ايشان را جز جبّه و عمامه نفرستاده . و در آن وقت شرف الملك با من بعنايت * نبود ، بلكه راى او سبب آنكه گوش بسعايت وشات مىنهاد در حقّ من گشته ، آن تخصيص را سبب طعن كرد . و چون نسخه را پيش سلطان بخواندند گفت : سبب تقديم او بر ساير اصحاب ديوان چيست ؟ چرا ميان وى و صاحب ديوان شمس الدّين تسويت نكردند ؟ سلطان گفت : سبب ظاهر است ، زيرا او با ايشان حسن ادب را در مخاطبه و مكاتبه بجا مىآورد ، و آنچه بناموس تعلّق دارد رعايت مىكند ؛ و ديگر آنكه رسولان دار الخلافه او را اينجا مىبينند كه در مشورت پيش ما حاضر مىشود ؛ و صاحب ديوان بدين مثابت نيست ، و در آنچه تعلّق بتدبير دارد مدخلى نمىكند ، وظيفهء او استيفاء اموال ديوانيست فحسب و اثبات حاصل و مصروف پس‌تر . خبث شرف الملك بر غرض نرسيد و مؤثّر نيامد . و رسول دار الخلافه منتظر بود كه سلطان بخيمه‌اى كه جهت خزانهء خليفه زده‌اند حاضر شود و خلعت درپوشد ، سلطان آنجا نرفت پهلوى خزانهء سلطان خيمه‌اى زدند و خلعتها را آنجا آوردند . سلطان دوبار در يك روز سوار شد و درآمد و خلعت پوشيد ، آنگه مردم * ديگر بعد از ان پوشيدند . آنگه فلك الدّين ابن سنقر طويل و سعد الدّين در باب خلاط شفاعت كردند ، بمشافهت